تبليغاتX
آب نما
انسان

امشب چشم در چشم آتش

 حتي كنار اين همه زيبايي  

سنگيني خود را سخت احساس ميكنم

چقدر سنگين شده ام

 چقدر سنگين شده ايم

 طاقت همراهي با خو د حتي تحمل  وا‍‍‍ژه خود بسيار سخت شده است

كاش ميشد اين واژه را از قاموس  وجود پاك كرد

 كاش ميشد  خود را قرباني كرد و بيخود شد

............................................

 اين شبهاي سرد و آزار دهنده كه تنها بوي نفرت ميدهند

نميدانم چرا اما در رويا هايم  صليب ميبينم و خون

مسيح با چشمهاي باز وموهايي افشان و چهره اي بر افروخته

وخوني  كه از دست  ها و از درون چشمها يش به زمين ميچكد  

 تنه چوبي صليب لخته هاي دلمه شده خون مسيح بر آن

وميخ هاي سرد فلزي كه هر روز بر تنش بيشتر كوبيده ميشوند

بوي خون

 بوي تنهايي

 اين فضاي حزن انگيز چقدر آزارم ميدهد

 مسيح بر  صليب  هر روزجان ميدهد از زخمهايش خون جاري است  و تنها زير لب زمزمه ميكند

(من منجي بودم )

...............................

اما نه به تاوان  گناه نخسين كه اوبه گناه امروز بر صليب خون ميدهد

 او براي نجات بشر هنوز قرباني ميشود

و بشر هر روز از او دور

و من شرمسار از نگاه مسيح در اين تنهايي بر فراز تپه در ميان ديوار هاي سنگي فرياد ميزنم

اي الهه ي  آتش

 اي عظمت كوه

 اي وسعت كوير مرا  آرام كنيد

 ما را آرام كنيد

ما را دروسعت خويش دريابيد به كام خويش كشيد  بگذاريد ما هم بر صليب  وسعت شما معنا شويم

 زيبا ، ساده ، بي رنگ

رها از اسارت  تن  و طنازي

 آزاد از خويش و ظاهر انسانيت  ما را در ابديت خود قرباني كنيد

و نجات در آغوش مسيح و مسيح در آغوش همه

....................................

چيست راز اين رويا،فرياد، خون ، چشم ، نگاه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 8:21  توسط   | 

.. امشب اما بوی عشق میدهد کویر

روحی (اسیر) در میان(دیوار)

و (عصیان) یک زن

 (تولدی دیگر) که باعث شد

( ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد).

 ما را  با خود ببر ما نیز اسیر در میان دیوارها به عصیان می اندیشم

 برای تولدی دیگروایمان به آغاز فصلی سرد

اي سينه ي تو گرداب تمام ارزوها   اتشي را فرياد زدي كه در درونت سالها زبانه ميكشيد

 تو ر ا مادر عشق بنامم يا اسطوره شعر

فروغ در چشمان بي فروغت هنوز هم  حيران است

روزگار سختي كه حرمت  احساست را تنها قليلي پاس داشتند و كثيري بر روح خسته ات

انگ سرد بوالهوسي ميزدند  چقدر نجيبانه دل به شعر سپردي  و تن پوش سیمانی را بر تن خویش 

 دراندی اشكهايت را نثار زنانی  كردي كه تنشان هر روز به تارج ميرفت

چقدر مظلوميت زن را فرياد زدي

 و عاقبت عشق را در  قبيله ي  يافتي كه در خانه هاي سیاهشان صورت مردانش  و

دختركانش فرياد نور میزد.

 جذامیانی  كه بر جانشان خوره اي از درد افتاده بود

این بود حقیقت احساس در زمان تو و حتی من

 فروغ تو دردشان را در احساست گريستي


اسماني بود ي و چند روز را به مهماني در اين خاكدان

چقدر سخت بود اين مهماني

 كه نه تبعيد گاهي بود برايت  با اعمال شاقه

عشقت اسماني بود بيقرار بودي و روحت در حصار نميگنجيد

 پرواز را با تمام وجودت فرياد زدي

و بعد تهی شدی از درد

گونه های مرمرین سردت

 دالان چشمهای  تارت

 گرم شد و روشن

 با تمام نگاهت   عشق را خواستي

 تو

 دل بر

 دلبراني سپردي  كه هنوز دوستت دارند

و به سویی رفتی که تنها او

تنها  رویش استخوان و جنینت را  دیده بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 14:24  توسط   | 

  

و من امشب  به توقف مي انديشم  به آرامش  و به رهایی

توقف در جريان عقل جزيي

آرامش عميق  در ذهن پر مشغله  ي خود

 و رهایی مطلق از رنج

حضور مهماني مقدس از سرزميني دور  با سر و صورتي تراشيده جامعه اي زردبر تن و كشكولي بردوش

چقدر ارام است باچشمهاي درشتش  و صورت مهربان و نورانيش اتاق را نوری

عظیم  ميبخشد.

از آرزويي بزرگ سخن مي گويد

رهايي  ازرنجهايي كه بشر را آزار ميدهند 

رنج بيماري ، پيري و فرسودگی  و مرگ

 رنج هایی که بسیار آزار می دهند

..........................

اما تو كه در ميان ناز و نعمت بودي  در جامه زربفت در ميان باغهاي زيبا و

رامشگراني كه دايم به نوازشت مي پرداختند  و ملك و قدرت در انتظار ت بود  اين

چه رازي بود  كه تو را بدين سوي كشاند

چگونه شوق به رهايي و ازادي  از رنج در وجودت زبانه کشید ؟

راستی چه  دیدی و یا چه شنیدی؟ که  اشتياق به اشراق ،  ارامش مطلق و

 كشف حقيقت درون  در وجودت جوانه زد

 شوقي كه  شش سال تو را به رياضتي سخت و تمرينهاي دشوار تنفس  فراخواند 

تاحدي كه تنها به دانه اي بادام  و جامعه اي پاره بسنده كردي و درآخر به قول  

خودت هیچ نیافتی

 اما طلوع انديشه ميانه روي و پرهيز از هرگونه تن آزاري در پس اين شش سال

سختي روشنايي نيكويي  بود كه بشریت را  در آن   روزگار سخت  وظلمانی  که

خیلی ها تاب آن همه افراط را نداشتند  بدان دعوت نمودي

لابد هنوز هم صدای آن پیر مرد درجانت هست که  به شاگردش   سوار بر قایق بر

روی رودخانه می گفت 

اگرسیم های ساز را هنگام کوک کردن زیاد کوک کنی  پاره می شود و اگر کم کوک

کنی نمینوازد

...................

 انگاه  كه در كناار رودخانه ی روان و در زير سايه درخت به بيداري و روشنايي

رسيدي  به اشراقی عمیق

  اي......... بيدار تاريخ 

چقدردر كنار تو در زير سايه تو و روح آرام و جاري تو بيداري را تجربه كرده اند

 برايم بسيار پر رمز و راز مينمودي  آنگاه كه از تو سخن به ميان مي آمد شوق

شناخت تو  ودرك حقايق پنهان در مرام و انديشه ات تنها با آرام و جاري شدن و

هماهنگ با وجود و درون خويش بودن  حاصل ميگردد

 چقدر دلنشيبن است  لحظاتی که  با خود تنها  به مراقبه و تامل بنشيني و  گشايش

بزرگ را  در وجود خود حس کنی

میگویند تو در آن لحظات آخر تنها به درخت می اندیشیدی

اجازه میدهی من در این لحظات تنها به تو بیاندیشم به تو که روشنی ،بیداری،

روشنی بخشی ، بیدار کننده ای

به تو که بودایی

...............

عصاره حيات را با آهنگ ملایم نفسهایت در خود نشاندی و آنگاه  خود را  لبریز

از  نيرونا یافتی

 سالها  در روبه روی  تو بايد بود

  سالها  تو را بايد  در خويش  چون طفلي  زيبا پرورش داد  تا  روزي با   جان و

حقیت تو  يكي شد

باید با تو در آمیخت و تنها به وحدت اندیشید

آن سان که تو  با هستي يكي شدي وآ رامش مطلق سرتاسر وجودت را فراگرفت

..................

امشب چه مهربان و نجیب نگاه میکنی  اینک  باور می کنم که سکوت بزرگترین

فریاد است.

.....................

ناسزا نگفتن ، آزار نرساندن ، خويشتنداري، هماهنگ با قوانين انجمن ، ميانه روي

در خوراك ، انديشيدن و سردر گريبان خويش فروبردن ، بيداري در انديشه ی برتر

اين است

                                         حقیقت آيين بودا


+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 21:7  توسط   | 

 حالا آتش برايم معناي ديگري دارد.

آرزو ميكنم سوختن در دل روشنائيش  را تجربه كنم

مي دانم كه اين ارزوي عجيبي نيست خيلي ها در روشنايي آن تاكنون سوخته اند

  و  زندگي يافته اتند .

 ققنوس هايي كه يكي پس از ديگري امدند و در اين اتش مقدس خويش را شعله ور ساختند

اي كاش من هم ققنوس بودم.

لحظات  شعله ور شدن اين مرد هست او كه تاريخ را شيفته  انديشه هاي خود  كرد .

بايد امشب بر فراز اين تپه با مردي بزرگ همنفس شوم

در خود احساس ترس ميكنم من كجا و او كجا

.......

چشمهايش  نگاهت را به خود ميخواند  او نيز به خورشيد علاقه دارد آن صبحگاه که خطاب به خورشید

چنین نجوا میکرد من شنیدم

((ای اختر بزرگ ، اگر بر انها که نور نثار میکنی ، نمی تابیدی ، خوشبختی تو کجا می بود ؟))

در او نبوغ و جنون چنان در آمیخته بود که حتی خودش هم نفهمید کی این است و کی آن و این نفهمیدن بهترین

فهم بود برای اینکه بتواند آزاد از خو یش روزی پس از ده سال آمادگی در عزلت کوههای آلپ احساس ‌کند که

می‌خواهد شهد خرد خویش را به انسانها بچشاند، وقتی که خویش را چون خورشید اما مملو از عسل دید

خواست بر دیگران ارزانی کند

 پس به شهر فرود می‌آید؛ اما دریغا  مردم به صدای برخاسته از الهام گوش نمی‌دهند، زیرا جز به کف زدن

برای بندبازیهای یک بندباز توجه ندارند و به سخنان او که آنها را نمی‌فهمند می‌خندند......

چقدر این خنده ها تلخ است

می گویم من این خنده ها را عادت دارم

چقدر دلش برای مردم میسوزد

انگار او سالها زود به دنیا امده  بود

مردی برای آینده

اما سرشار از تضاد در خودش و فهم دیگران از اندیشه هایش ...

چقدر حتی به بیراهه رفته اند .

میگوید كه در سي هفت سالگي  در طلسم و افسون دختري افسون گر و با هوش كه بيست سال بيشتر نداشت

  گرفتار شدم  واین دردناک ترین عشق برای من  بود

   فیلسوفی که دل بر دختری ببازد  

ما از کدامین ستاره فرو افتادیم که اینجا همدیگر را ملاقات کنیم

اینها اولین کلماتی بودند وقتی محبوبم را دیدم   با همه نبوغم هنوز  پاسخش را نیافته ام.

امشب چقدر از بودنش لبریز شدم

 ( در عشق حقیقی ، این روح است که تن را در آغوش می گیرد )

 قرنی است که خیلی ها از از بونش از افکارش  لبریز گردیده اند  

با من سخن میگوید اگرچه خیلی غمگین  است.

((انسان از آغاز وجود، خود را بسی کم شاد کرده‌است. برادران، «گناه نخستین» همین است و همین! هر‌چه

بیشتر خود را شاد کنیم، آزردن دیگران و در اندیشهٔ آزار بودن را بیشتر از یاد می‌بریم((

و این هم تضادی دیگر ..............

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 20:58  توسط   | 

چقدر اينجا مقدس است امشب

احساس ميكني همه چيز در حال پرواز است

و براي من بي خانمان امن ترين خانه دنيا

آتش ،كوه ،چشم انداز افسون كننده كوير 

باحضور روحي بزرگ  روح  دختر نجيب

از قوم  آريا

 نظام به هم پيوسته كه تجليش عشق است و باور

 ............

 دلتنگي هايم راآزاد شده ام

تنفسم كم كم نظم مي يابد

حتي آتش اتاق بيشتر گرمم ميكند

 بوي كندر فضاي بيرون را پر كرده

كوه زيبايش هزار برابر افزون شده

ديگر سنگها و صخره هايش احساس سختي نميكنند .

.............

 در خود چنين يافته ام كه زين پس اينجا معبدي خواهد شد كه مردمان در رسيدن

به آن پيشي خواهند گرفت

 بر اينجا فرود خواهند آمد وا ز اين همه تقدس لبريز خواهند شد

 ...

مردي را مي بينم  با لباس بلند و سفيد با موهايي كه بر شانه هايش بوسه ميزند از

كوه ارام آرام فرود مي آيد بر همه حكيمان سروري دارد آمده است تا كلمات

حكيمانه اش را بر قلبهامان جاری کند

 دل رهروان دانستن را لبريز كند

در پي او  مردم  روانند جا بر پاي وي ميگزارند و او فارغ از همه تنها اين سه

اصل  را فرياد ميكند     

                           پندار كردار و گفتار نيك

در ادامه راه درمقابل جواني مي ايستد  جوان سرآسيمه به پايش مي افتد اما او

دستش را ميگيرد بلندش ميكند چشمش در چشمش  چنين ميگويد

 آنچه را من  مي گويم ،با خرد درست و منش نیک و روشن خویش بسنجيد و

ارزیابی کنید و بعد آن را بپذیرید.

خود رها

رهايي را به ارمغان آورد وحال بشر را از بنياد دگرگون نمود

با هرقدمش گرما افزون ميشود و بوي دل انگيزانسانیت بيشتر مشام هايمان را

نوازش ميدهد

گروهي  به استقبالش مي آيند و او  متواضع در برابرشان مي ايستد

مهربان نگاهشان ميكند و به نام خداي حكمت سخنانش را آغاز ميكند

آنچه را  که گذشته است فراموش كن و به آنچه بدان دست نیافته ای رنج و اندوه

مبر قبل از جواب دادن فكر كن هیچكس را تمسخر مكن نه به راست و نه به

دروغ قسم مخور

خوشبختی از آن کسی است که در پی خوشبختی دیگران باشد

به شرر و دشمنی كسی راضی مشوتا حدی كه می‌توانی، از مال خود داد و دهش نما كسی را فریب مده تا دردمند نشوی

  همیشه با نیک منشی و مهر و دوستی زندگی کنید درمهر ورزی از یکدیگر

پیشی جوئید. چه بیگماندر راستی و پاکی و مهر از زندگی سرشار از خوشی و

خوشبختی برخوردار خواهید شد.

خشم و نفرت را از خود دور کنید. اجازه ندهید اندیشه هایتان به خشونت و ستم

گرایش پیدا کند. به منش پاک و مهر و محبت دلبستگی نشان دهید، رادمردان پاک

سرشت برای گسترش راستی و درستی پیوند استوار خواهند ساخت و هواخواهان

راستی را بسوی بهشت جایگاه تو ای اهورا که منزلگه راستان و پاکان است

رهبری خواهند کرد

(ادامه دارد)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 15:47  توسط   | 

 و من هنوز  به آتش خیره شده ام

چقدرازاینکه به اسمان میرود خوشحال است

خوشحالیش را بر صورتم احساس میکنم

جانم را روشن ساخته است این آتش

آنگونه که  اتاق را روشنی میبخشد

ای کاش میشد سالها برای این

حرارت هستی بخش پرستاری کنم

 چقدر پاک است

.......

  ساعتی میگذرد

ناگهان  صدایی مرا به خود می خواند چون اسپندی  بر اتش از جای می پرم

خود را به بیرون از اتاق می رسانم

در وسعت کویر سوارانی به سویم نزدیک میشوند  احساس تنهایی میکنم  این

سواران کیستند برای چه به اینجا امده اند

 نزدیک میشوند

انگار همه به دنبال یک نفر میتازند و چقدر شتابان

  گوش میدهم تنها صدای نعره هایی میشنوم که معنایش را نمی دانم اصلا با گوشم

آشنا نیست انگار با زبانی دیگر نعره میکشند

 در ميان آن ،فریاد دختری ، فریادی بلند چقدر آشنا است وجودم میلرزد حرامیانی غریب در پی دختری از سرزمین من

 تنها نور مهتاب است که مرا براي دیدن اين منظره غريب ياري ميدهد

حالا  آنها نزديك كوه شده اند ناگهان اسبي  زمين ميخورد و بعد دختري تنها و بي

كس  بر ماسه هاي كوير فرود مي آيد تمام معصوميتش را فرياد ميزند ، كوه  به

لرزه در مي آيد

اشك در چشمانم حلقه ميزند

 بر وي يورش ميبرند  نعره ميكشند اين چند زمخت سيه چرده

سر از پا نمي شناسند از هم پيشي ميگيرند شمشيرهاشان اخته و برق مي زند

دخترك وحشت زده و پريشان  سراسيمه  مي دود  ، فرياد ميكشد، قسمشان

مي دهد  بيشتر از جانش  به پوششي  كه بر تنش دارد چسبيده هست رهايش

نميكند با هر دوست آن را گرفته

خداي من چه خواهد شد آيا اين پرنده وحشت زده  در چنگال اين چند وحشي

گرفتار خواهد شد آيا لحظاتي ديگر اوست كه برهنه در اغوش شهوت تنفر انگيز

اين سيه دلان وحشي دست و پا خواهد زد يا نه حرمت او را تو خود پاس خواهي

داشت نجابتش را، معصوميتش را تو خود حرمت خواهي نهاد

 اي اسمان اي زمين اي كوه اي  اتش  شاهد باشيد در اين لحظات كه چگونه بر

تن معصوم اين دختر ننگ حضور اين قوم وحشي و درنده نقش خواهد بست آيا

چشمانتان توان ديدين اين فاجعه را خواهد داشت؟

 آيا اين ننگ را برتن ايران تحمل خواهي كرد

آيا بعد از اين حاضري در جاي خود ارام و قرار گيري  آيا .....

 همه وجودم حالا چون آتش شده است در خود ميسوزم در خود زبانه ميكشم

نعره ميزنم خداي را فرياد ميكنم ايران را فرياد ميكنم پدرانم را ميخوانم گذشته ام

را كورش را داريوش را و همه كسم  را

همه مي آيند  همه جمع ميشوند

دخترك حالا دقيقا  روبه روي من در ميان صخره هاست و حراميان  به دنبالش

 توان از وجودش رفته حالا از او  جزصداي نفس هايش صدايي در نمي آيد

رنجور است دائم  مي افتد  بر سنگها مي خورد بادست سنگها را مي گيرد

 

لحظه اي بعد  از آن همه تنها ديوانگي و وحشت است كه بر وجود حراميان باقي

مانده  و  تكه هاي پارچه اي كه در دست دارند

 هراسناك عقب مي آيند  پا به فرار ميگذارند

و كوه امشب گوهري را به ارزش تمام عصمت ايران درآغوش خود دارد

محكم و استوار و من آرامشي عجيب.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 7:24  توسط   | 

ذره ذره ي   وجودم را به خود ميخواند

سراسيمه از جايم برخواستم

بي اختيار تنها به اراده و خواست او

 دل به راهي دادم كه پايانش برايم  مشخص نيست

 

در اين خنكاي صبح اما چقدر احساس گرمي ميكردم

 پيشانيم داغ داغ بود  و التهاب را ميتوانسم در وجودم كاملا احساس كنم

خواستم تا  با ديگران وداع كنم اما  فرمان چيز ديگري بود

 در اين راه  تعلق ها را بايد بگذاري حتي حس جدا شدنت را نيز نبايد به همراه بياوري

 

 و من پر اشتياق پاي در راه گذاشتم

 

 جاده اي كه به بيابان منتهي ميشد

  در دل كوير  خاك بود و ماسه و شن

 كه زير پاهايم  رد ميشدند 

 ساعتي راه رفتم حالا تنها صداي نفسهايم سكوت  رامي شكست و تنها مهمانم عرقهايي بود كه بر چهره ام جاري ميشد

 

 از دور كوهي بزرگ در ميان وسعت كوير

كوهي با عظمت كه آرام در اين پهنا ارميده بود

  و در آغوشش  تپه اي عظيم

اينجا  ميعاد گاه بود.

 مرا به اينجا خوانده اند  به دل صخره ها

 

  روبه روي تپه رسيدم

 جرأت نداشتم بالا را نگاه كنم

 زمان برايم مشخص نبود

 ارام پله هايي را كه روبه رويم بود بالا ميرفتم    پله هايي كه با دست كنده شده بود

 و  آثار حضور سالها باد و باران را در وجود خود داشت

  بر فراز تپه در اغوش كوه    ساختماني با ديوارهاي سنگي 


زيبايي و ارامش  بود كه مرا لبريز ميكرد

 

ظرفي گلين پر از آب دست و صورتم را  با آن شستم

وارد اولين اتاق شدم

بوي كندر مي امد از دل آتشي كه در ميان اتاق  زبانه ميكشيد

بر سكوي سنگي كنار اتاق روبه روي آتش نشستم

 رقص شعله هاي آتش را نگاه ميكردم

 آرام آرام

 خورشيد  به سوي زمين مي آمد و من

 بايد  اولين شب حضورم را در اين معبد مقدس  تجربه كنم

 امشب چه خواهد شد؟


(ادامه دارد)

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 7:20  توسط   | 

 امشب تن رنجورم  را که نگاه کردم از درد به خود میپیچید 

 آنقدر که به حالش سوختم

او که حتی یک بار هم برای کسی نسوخت

  برایش اشک ریختم

او که یک بارهم  برای کسی اشک نریخت

 

تمام سنگینیش را  در خود دارم .

 

ضجه ها یش آزارم میدهد

 

  رنجهایی که بر تن  دیگران  افکنده بود  رهایم نمیکنند

 چقدر لحظات دیوانگیش برایم

 تنفر انگیز است

 

سخت مانده ام با او دل بر کدام افسانه سپارم

 همرا با کدام اندیشه  شوم

 حقیقتم را کجا جستجو کنم

 

 آه که چقدر حیرانم

 

 سرگشتگیش آزارم میدهد

 چقدر تاریک است

 چراغی نمی یابد

  دستگیری نیست

 

.به کجا پناه برم در این برهوت  تنهایی

ای وای که حتی رفتنم نیز رفتن نمی باشد

 درجا زدنی که ازارم میدهد

 قدم برداشتن های بی حاصلش

 پروازی است در حصار

 

قهقه هایش مرا به خود می اورد .

باید امروز هم همراهیش کنم

با او بروم

 

 ای کاش  امروز چراغی روشن شود، آتشی بر افروخته شود  اشکی جاری شود

 ای کاش  امروز  او  عاشق شود  و من آرام و آزاد .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 18:5  توسط   | 

نا آرامی، بیقراری ،میدانم

حتی سکوت  تو برایم دنیا دنیا دلواپسی

را حکایت  میکند

اما باید صبر کرد

 حا لا ست

 که  تنبور به دست

 برسد

 و در کنار رودخانه ای  که حیات را به آبادی میبرد

 چشم در چشمت

 چنان تنبوری بنوازد

 که روحت را پرواز دهد



 کمی صبر کن


 مرد در لباس همیشگیش سرمست از برق چشمان دخترک سرخ موی

 تنبورش را به دست می گیرد

 و می رود تا در کنار رودی  که آب را به آبادی میدهد

 جانش را لبریز از برق چشمان

 تنها دختر عاشق آبادی کند

....................................................

الان لحظه نابی است

 در یک سوی

 مرد  و تنبورش

 دو روح در کنار هم

 و سوی دیگر

 دختر


نواختن آغاز میشود

 لرزش روح تب آلود مرد  . .اشکهایش که بر تارهای تنبور میچکد


تنبور دستش را میگیرد

 او را بلند میکند

 از میان رود عبورش میدهد

 

دخترک از خود بیخود میشود  به خود میلرزد

پا ها یش  سست اما دلش قرص و محکم  

 این چه حسی است

 

 

با گیسوانی که در دست باد  میجنبند

روحش را به روح تنبور میدهد


 در آسمان منظومه ای شکل میگیرد

 مرد

 دختر

 تنبور

 سه روح به  مهمانی آسمان میروند

 

ساعتی بعد  مردم ده

جسد یک زن یک مرد و تکه های تنبور کهنه ای را  از آب می گیرند .


+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 20:20  توسط   | 

ديروز اما غم  غريبي بر وجودم سنگيني ميكرد دلم سخت گرفته بود

و اشك درچشمهايم

تصويري تلخ از لحظات  سلاخي شدن انسانيت

 صداي برخورد شمشير هاي آخته بر گوشت و خون

و بدني كه در زير سم اسبان

شرافت و آزادگي را زمزمه ميكرد

...

خواستم تا با تو ارام گيرم

 اما تو را در ميان مردمي يافتم كه انگار آنها هم چون من دلشان سخت گرفته بود

به خونخواهي آمده بودند

انسانيتي كه فدا شده بود

 و آزادي كه به تاراج رفته بود

........

نگرانيم چند برابر شد

 انگار خودم را در ميان آن جمعيت ميديدم

 دود بو د و آتش

 و فرياد

جوابمان را با شمشير و گلوله ميدهند

........

خورشيد فردا زودتر طلوع خواهد كرد

و آسمان آبي تر از هر روز

 و درختان سبز تر از گذشت

                                   حماسه ما را خواهد سرود                      

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 9:22  توسط   | 

كوچه پس كوچه هاي تنگ را يكي يكي پشت سر ميگذاري

گاه آهسته و گاهي تند قدم بر ميداري

تنها بوي گاه گل است كه گاهي به مشامت ميرسد و ديگر هيچ

بعد  هر كوچه، كوچه ي  ديگري آغاز ميشود

پيچ و خمهايي كه هرگز برايت آشنا نيست

نگاهت تنها بر زمين آرام گرفته

 

آرام به كوچه اي پاي ميگذاري و بعد تا انتهاي  آن را قدم ميزني  وبعد ديگر كوچه اي نيست

اين جا بن بست است

دلت ميگيرد

تو آمده اي كه راه بروي اما راه روبه رويت بسته است

 مي نشيني  قرار نميگيري تنهايي آزارت ميدهد

باز مي ايستي

بر  ديوار تكيه ميدهي هيچ چيز به فكرت نميرسد اينجا پايان راه است

پايان حركت

هنوز دلت ميخواهد كه راه بروي قدم برداري

اما نميشود

تا به حال حتي به بن بست هم فكر نكرده بودي  اما امروز حقيقتي است رو به رويت

كجا را اشتباه آمده اي

كدام كوچه را اشتباه انتخاب كرده اي كه سرنوشتت چنين شد

هر چه فكر ميكني  كمتر مي يابي

 

 بايد اين راه رفته را باز گردي اما براي تو امكان ندارد

نمي خواهي

نمي تواني

......... و آرام اشك ميريزي بر قدمهايي كه اي كاش برنداشته بودي

بركوچه هايي كه اي كاش بر آن پاي نگذاشته بودي

بر تصميمهايي كه اي كاش نگرفته بودي بر گذشته ات كه اي كاش نگذشته بود.

..................

سراسيمه به آسمان  نگاه ميكني

چشمهايت برق ميزند

و آرامشي عجيب وجودت را فرا ميگيرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 8:28  توسط   | 

 صحنه را آراسته اند. سياهي لشكر آماه هست

و

 اينك بازي آغاز ميشود

 هنرمندان با لباسهايي كه بر تنشان كرده اند

به اقتضاي نقش شان  واردميشوند

 در گوشه اي مشرف بر همه بر سكويي بلند

كارگردان پير، مغرور ايستاده

 بلندگويي در دست فرمان ميدهد

تك تك هنرمندان  گوش به فرمان  نگاهشان بر دهان كارگردان قفل شده

 با فرمان حركت بازي آغاز ميشود

 گريه كنيد

اشكها جاري ميشود هق هق صداي گريه بلند ميشود چه دلگير است

 دستور مي رسد بخندي

 خطوط صورت تغيير مي يابد تغييري عجيب لبخند بر صورت ها شكل ميگيرد آرام آرام بر عمقش افزوده ميشود

 و در يك تلاشي سخت ناگاه به قهقه تبدل ميگردد

 بعضي ها بسيار خسته مي شوند

حالا فرمان جنگ ميرسد  مشتها بالا ميرود

 و بر سر يكديگر فرود مي آورند

 

 در اين بخش كار گردان اراده ميكند

 هم ديگر را در اغوش بگيرند و ببوسند

 وفقط دستها است كه باز ميشود.

و بازي ادامه مي يابد

 بر زمين خوردن ها ، ايستادن ها ،  لبخند ها، گريه ها ،همراهي هاو جدايي ها ....چه زيبا به فرمان كارگردان اجرا ميشوند

 

هر با ر اراده اوست كه حركتها را رقم ميزند

.................................

آرام  لباسهايش را درچمدان كوچك و كهنه اش جابه جا ميكند

 مي ايستد

سخت است تشخيص دهد كه چه احساسي دارد تنها و تنها خستگي را ميفهمد و دلزدگي وديگر هيچ

رو به روي آينه در خود مينگرد

چيزي نميفهمد. اي كاش ميشد خنديد اما خطوط صورتش مطيع نيستند

 هنوز فرمان خنديدن نيامده است

 كارگردان چنين اراده اي نكرده

 مي خواهد بگريد

 باز هم قصه همان است

اينبار اما او عزم ديگري دارد

 از اتاق بيرون ميزند

 آهسته

 آهسته

از صحنه دور ميشود

در ذهنش چيزهايي ميگذرد مي خواهد فرياد بزند اما دهانش ياري نميكند   انگارهنوز منتظر فرمان كارگردان است

براي چه گفتن براي فرياد  زدن

تلاش ميكند خيلي سخت است اما

 بالاخره  براي اولين بار با اراده خودچيزي را زمزمه ميكند

و بعد فريادش هست كه شنيده ميشود من ميخواهم شادي و خنده ام را غصه و گريه ام را عشقم را ارامشم را احساسم را تنها خودم تصميم بگيرم

از  اين كارگردان از مطيع بودن از تسليم بودن بدم مي آيد

من مي خواهم  خود كارگردان زندگي خود باشم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 8:40  توسط   | 

صداي برخورد قطرات باران بر شيرواني بيدارت ميكند

چشمهايت را كه باز ميكني

ديگر ميل بسته شدن ندارند

از پنجره بيرون را نگاه ميكني هنوز هوا تاريك است و سرد

اواخر پاييز است از زمان تنها همين به ذهنت مي آيد

احساس تنهايي ميكني وتكرار

و دو پرانتز كه ميانشان هيچ چيز نيست  خالي وبي معني

 چقدر زود امروز شد

ديروز حتي تصور اينكه اينگونه امروزت را بخواهي اغاز كني نداشتي

حتي علطيدن هم نميتواند كمكت كند خواب از سرت پريده و دلشوره در درونت جاري شده

با خودت فكر ميكني چرا؟ اما پاسخش را نمي يابي تنها چيزي كه هست همين احساس نگراني  و تنهايي است و ديگر هيچ

تا دقايقي ديگر

 بايد خودت را از بستر جدا كني و براي تكرار ديروزت آماده شوي

راه مي افتي

هوا حالا روشن شده است

...........................................

حرف ميزني

چقدر دلچسب و دلنشين است اين حرف زدن

 تو را ميفهمد يك ارتباط بسيار زيبا

 افكارت را مي نويسي ، احساست راترسيم ميكني،  نقشت را بازي ميكني و ديگران تورا مي فهمند

همه ي تلاشت اين است

همه تلاششان اين است

كه قهميده شوند

 انگار آگاهيت از خود وابسته به آگاهي ديگران از توست

تو معني پيدا ميكني

وديگر حتي نمي تواني دو پرانتز ميان تهي را تصور كني

 از اينكه ديده ميشوي،  خوانده ميشوي ، شنيده ميشوي و فهميده ميشوي لذت مي بري اين معني زندگي هست

 دلچسب و آرامش بخش
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 8:48  توسط   | 

 

  يك روز مه گرفته پاييزي  در ميان جاده اي كه تنها

چند قدم جلوترت را بيشتر نمي تواني ديد 

راه ميروي

 هرچه سعي كني تنها ذرات مه را ميبيني و ديگر هيچ

با درونت هماهنگ ميشوي و به فكر فرو ميروي

اين حقيقتي است كه، لحظه لحظه ي تو را به خود مشغول داشته

مي خواهي نباشد اما هست تلاشت هم به جايي نميرسد بايد با خودت باشي

 تا  آفتاب بر ايد  و زمين را گرم كند و بعد مي بيني كه

 ذره ذره

نگاهت عميقتر ميشود

 و ساعتي بعد به بركت آفتاب ميتواني اطرافت را و خيلي چيزها را جز خودت ببيني

و اين ديدن چه لذتي دارد و اين افتاب چه بركتي

 و تو افتابي

 امروز

 دليل ديدن كسي شدي

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 10:31  توسط   | 

...و امروز روز شیرین بود 

حقیقتی رایافتم

برایم خیلی لذت بخش  هست

..........................

وقتی از من پرسید چرا همه من را دوستدارند؟

گفتم نمیدانم

.........................

در راه که می آمدم  دخترک کوچکی را دیدم کنار خیابان ایستاده بود دست در دست مادرش و به ما لبخند میزد

دوستم گفت چقدر دوست داشتنی است این دختر

و من هم همین باور را داشتم

دوستش داشتم

...................

راستی چرا همه کودکان را دوست دارند؟

..................

کودک (خودش هست) فارغ از هرگونه قید و بندی خودش را ابراز میکند

از مکرها دور است شخصیتش را در لابه لای هزار پارچه ریا نمیپوشد

کودک هر چه میگوید همان است که حس میکند

کودک هر چه هست صداقت هست

...................

یادم آمد تو (خودت هستی )فارغ از هرگونه قید و بندی  تنها خودت را ابراز میکنی

اهل مکر نیستی

شخصیتت را در لابه لای هزار پارچه ریا نمیپوشی

هرچه میگویی همان هست که فکر میکنی

تو همه وجودت صداقت هست

......................

برای این است که همه دوستت دارند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 23:28  توسط   | 

من هم  تو زندگیم مثل  همه  یا مثل خیلی ها

عادت داشتم  بگم (چرا؟)

 مثل خیلی های دیگه چرا گفتن از سر زبونم نمی افتاد

اما یک روز دیدم این چرا گفتن شده آفت جونم خیلی

  رنج می کشیدم

 اصلا نمیتونستم لذت ببرم همه چیز برام رنگ فلسفی گرفته بود

- تازه برای من که از فلسفه چیزی نمیدونستم-

 یا باید  علتش را می دونستم  یا اینکه آن را می بوسیدم و میگذاشتمش کنار

 این زندگی را خیلی ها تجربه کردند منم که با دیگران هیچ فرقی ندارم

 پس من هم مثل آنها

 ...........................................

 اما واقعا خسته شدم خیلی خسته

 می خواهم از این بگذرم مگر همیشه میتونی علت همه چیز رو پیدا کنی یا اصلا مگه هر چیزی باید علت داشته باشه ؟

 این خیلی خود خواهی است

 از امروز تصمیم گرفتم تا  برای خیلی چیزها  چرا

 مطر ح نکنم  حد اقل برای اونایی که در خودم اتفاق می افتن

 میخوام  دیگه  دلمو باز کنم  هر چی که بیاد توش اون رو بپذیرم بدون علت

 اصلا  دوست ندارم  بگم  چرا مگه زوره

 و این شاید  بتونه  منو اروم کنه

شاید که نه  حتما منو آروم میکنه

چون از وقتی این تصمیمو گرفتم خیلی آروم شدم


راستی چرا تو برای همه اون حرفایی که بهت گفتم دلیل میخوای؟

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 22:50  توسط   | 

اندوه ، حسرت  و احساس باختن  نسبت به گذشته

نگرانی ، اضطراب، تشویش نسبت به آینده و

چه خواهد شد های  مداوم  

 انگار همه آمده اند تا رو حت را سوهان دهند آمده اند

چون  خوره ،ذره ذره وجود ت را به کام کشند

حرامیانی که آمده اند  آرامشت را به تارج برند

این مصیبتی است که خیلی ها را حتی علی رغم  ظاهر آرامشان  با خود درگیر کرده است

 خیلی ها را  به کام افسردگی کشانده چه بسیار استعداد هایی که به دلیل این احساس خشکیده اند و چه انرژی هایی که هدر رفته است

         اما چه باید کرد؟

 امروز بابد غم آینده داشت و یا نه حسرت گذشته خورد؟

 یا حتی هر دو

 ایا میتوان خود را آزاد کرد؟

 نه انسان در بند، در گذشته خود بود و نه تنها و تنها در فکر آ ینده

 آیا میتوان چون تکه چوبی آرام و سبکبال بر روی یک رودخانه شناور شد ؟

آزاد و وارسته  دل به لحظه های اکنون سپرد و از آن لذت برد

 ایا میتوان فرزند امروز بود ود رآغوش امروز آرام گرفت

 و رسالت خویش را تنها  در ساختن  این لحظه دانست ؟

 ایا میتوان آرام بود  و تنها به اکنون اندیشید ؟

 میتوان  در خلوت تنهایی خود

 اضطراب را مانع شد؟

البته به نظر بسیار سخت می نماید

 اما

 سخن از انسان است  با توانایی های بیشمارش

 سخن از  رو حی  بزرگ  که میتواند  دل سخره های سرد  و سخت را با قطرات نرم و شفاف  اراده اش بشکافد

 به نظر شدنی است

 می توان فارغ از هر گونه  نگرانی ، اضطراب، ترس و دلهره

 در حال اندیشید در حال زندگی کرد و در حال عشق ورزید.

نظر شما چیست؟

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 10:27  توسط   | 

ديروز اما روز سختي بود برايم  روزي كه تنها

احساس سخت بودنش را  امروز در خود مي چشم.

......................................

به رستاخيز مي انديشم در پس اين برزخ سست

سرد و پر نخوت  انگار لحظه اي در حال شكفتن باشد

زمان، زمان يكي شدن  پيوند مقدس دو روح  و آنگاه

تولدي ديگر

  در زندگي هميشه ارزوي تولد داشتم هميشه مي خواستم يك روز آنگاه كه صبح سر از خواب بر ميدارم

  خويشتنم را جوري ديگر يابم  دوست داشتم  از نو متولد شوم و من اين روزها در خود شاهد چنين شدني هستم

.............................

در خواب مي ديدم كه انسانم خيلي شيرين و جذاب بود ارزو كردم  اي كاش ميشد انسان متولد شوم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 8:43  توسط   | 

این روزها سخت، به خود مشغولم

اندیشه ای مرا به خود می خواند.

من که سالهابه هیاهو ها ی اطرافم

اندیشیده ام

این روزها برآنم تا جزر و مد  زندگی خود

را تحلیل کنم

و پستی و بلندی های آن را بکاوم

 بسیار سخت است

غامض و غریب می نماید

 چگون در این سیر منیت ها را نادیده گرفت؟ چگونه  انصاف را به جای آورد؟

کجا می توان در این کاویدن دست اندازهای خود بینی را بدون تنش عبور کرد؟

عقده ها را چگونه میتوان یافت؟

اما من به روح تو اقتدا کردم و گام در این راه نهادم.

مسئله این است این سرخوشی حاصل چیست؟

چرا حتی امواج کلامت وجودم را می لرزاند؟

اشتیاقم را افزون میکند

و حتی اشکهایم را جاری؟

و این میل شدید برای بودن در کنار موجودی آرام و پری گونه چگونه در من میلغزد؟

دلیل این سرخوشی و آری گفتن بی قید و شرط به اینگونه زیستن حتی با آگاهی بر تمام رنجهایی که در پی آن است چیست؟

من که تا کنون دل به رنج نسپرده ام تن به بد بینی نداده ام،

 همیشه در خود ، زاده نشدن  را نیکو تر می دانسته ام

 و زودتر مردن را بسیار دلچسب تر

 اما در پس این باور سرد دوست دارم همیشه بودن را و بقای جاویدان

 شاید این تضادی عمیق است اما هست. یا تکاملی است محصول تو

من خود را جمع ضدین یافتم

باوری سرد به آنچه که هست و اشتیاقی گرم به آنچه که می خواهم باشد

شاید این راز تمام سرخوشی هایم باشد

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 0:47  توسط   | 

 

ارام و مطمئن دستش را بالا گرفت

از استاد درخواست كرد تا دقايقي را براي دوستانش صحبت كند

بسيار مصمم مي نمود  ...

در مقابل دوستانش ايستاد

و چنين آغاز كرد     

 كوروش، بزرگ پادشاه ايران زمين

چنين مي گويد:

ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید. وضع داخلی بابل و جایگاه های مقدسش قلب مرا تکان داد … من برای صلح کوشیدم.

من برده داری را بر انداختم، به بدبختی آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم که همه ی مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. فرمان دادم که هیچکس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند.

من همه ی شهرهایی را که ویران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نیایشگاه هایی که بسته شده بودند را بگشایند. همه ی خدایان این نیایشگاه ها را به جاهای خود بازگرداندم.

همه ی مردمانی که پراکنده و آواره شده بودند را به جایگاه های خود برگرداندم و خانه های ویران آنان را آباد کردم. همه ی مردم را به همبستگی فرا خواندم.

من برای همه ی مردم جامعه ای آرام فراهم ساختم و صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم.

 گروهي ازدوستانش او را تشويق كردند اما برخي متعجب بودند.  اسم كوروش راشنيده بودند اما اين حرفهارا نه

 مگر ميشود قرنها پيش كسي اينچنين حرف بزند

 فتح بابل بدون جنگ و خونريزي؟ مگر ميشود؟

 تلاش براي صلح ؟ اين جمله عجيبي است .

مبارزه با برده داري ؟ واي ما هنوز حتي در خانه هايمان هم اين رسم را داريم

آزادي اديان ؟ اباداني شهر ها؟ اين از همه عجيبتر

و من با خود مي انديشم ما را چه شده كه با گذشته خود اينچنين بيگانه ايم و حتي باور هم نداريم

پدرانمان را اينگونه فراموش كرده ايم.

و دراين ميان جوانكي را ديدم كه ابلهانه ميخنديد

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 7:35  توسط   |