تبليغاتX
آب نما
انسان

ديروز اما غم  غريبي بر وجودم سنگيني ميكرد دلم سخت گرفته بود

و اشك درچشمهايم

تصويري تلخ از لحظات  سلاخي شدن انسانيت

 صداي برخورد شمشير هاي آخته بر گوشت و خون

و بدني كه در زير سم اسبان

شرافت و آزادگي را زمزمه ميكرد

...

خواستم تا با تو ارام گيرم

 اما تو را در ميان مردمي يافتم كه انگار آنها هم چون من دلشان سخت گرفته بود

به خونخواهي آمده بودند

انسانيتي كه فدا شده بود

 و آزادي كه به تاراج رفته بود

........

نگرانيم چند برابر شد

 انگار خودم را در ميان آن جمعيت ميديدم

 دود بو د و آتش

 و فرياد

جوابمان را با شمشير و گلوله ميدهند

........

خورشيد فردا زودتر طلوع خواهد كرد

و آسمان آبي تر از هر روز

 و درختان سبز تر از گذشت

                                   حماسه ما را خواهد سرود                      

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 9:22  توسط   | 

كوچه پس كوچه هاي تنگ را يكي يكي پشت سر ميگذاري

گاه آهسته و گاهي تند قدم بر ميداري

تنها بوي گاه گل است كه گاهي به مشامت ميرسد و ديگر هيچ

بعد  هر كوچه، كوچه ي  ديگري آغاز ميشود

پيچ و خمهايي كه هرگز برايت آشنا نيست

نگاهت تنها بر زمين آرام گرفته

 

آرام به كوچه اي پاي ميگذاري و بعد تا انتهاي  آن را قدم ميزني  وبعد ديگر كوچه اي نيست

اين جا بن بست است

دلت ميگيرد

تو آمده اي كه راه بروي اما راه روبه رويت بسته است

 مي نشيني  قرار نميگيري تنهايي آزارت ميدهد

باز مي ايستي

بر  ديوار تكيه ميدهي هيچ چيز به فكرت نميرسد اينجا پايان راه است

پايان حركت

هنوز دلت ميخواهد كه راه بروي قدم برداري

اما نميشود

تا به حال حتي به بن بست هم فكر نكرده بودي  اما امروز حقيقتي است رو به رويت

كجا را اشتباه آمده اي

كدام كوچه را اشتباه انتخاب كرده اي كه سرنوشتت چنين شد

هر چه فكر ميكني  كمتر مي يابي

 

 بايد اين راه رفته را باز گردي اما براي تو امكان ندارد

نمي خواهي

نمي تواني

......... و آرام اشك ميريزي بر قدمهايي كه اي كاش برنداشته بودي

بركوچه هايي كه اي كاش بر آن پاي نگذاشته بودي

بر تصميمهايي كه اي كاش نگرفته بودي بر گذشته ات كه اي كاش نگذشته بود.

..................

سراسيمه به آسمان  نگاه ميكني

چشمهايت برق ميزند

و آرامشي عجيب وجودت را فرا ميگيرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 8:28  توسط   | 

آيت الله منتظري درگذشت
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 12:4  توسط   | 

 صحنه را آراسته اند. سياهي لشكر آماه هست

و

 اينك بازي آغاز ميشود

 هنرمندان با لباسهايي كه بر تنشان كرده اند

به اقتضاي نقش شان  واردميشوند

 در گوشه اي مشرف بر همه بر سكويي بلند

كارگردان پير، مغرور ايستاده

 بلندگويي در دست فرمان ميدهد

تك تك هنرمندان  گوش به فرمان  نگاهشان بر دهان كارگردان قفل شده

 با فرمان حركت بازي آغاز ميشود

 گريه كنيد

اشكها جاري ميشود هق هق صداي گريه بلند ميشود چه دلگير است

 دستور مي رسد بخندي

 خطوط صورت تغيير مي يابد تغييري عجيب لبخند بر صورت ها شكل ميگيرد آرام آرام بر عمقش افزوده ميشود

 و در يك تلاشي سخت ناگاه به قهقه تبدل ميگردد

 بعضي ها بسيار خسته مي شوند

حالا فرمان جنگ ميرسد  مشتها بالا ميرود

 و بر سر يكديگر فرود مي آورند

 

 در اين بخش كار گردان اراده ميكند

 هم ديگر را در اغوش بگيرند و ببوسند

 وفقط دستها است كه باز ميشود.

و بازي ادامه مي يابد

 بر زمين خوردن ها ، ايستادن ها ،  لبخند ها، گريه ها ،همراهي هاو جدايي ها ....چه زيبا به فرمان كارگردان اجرا ميشوند

 

هر با ر اراده اوست كه حركتها را رقم ميزند

.................................

آرام  لباسهايش را درچمدان كوچك و كهنه اش جابه جا ميكند

 مي ايستد

سخت است تشخيص دهد كه چه احساسي دارد تنها و تنها خستگي را ميفهمد و دلزدگي وديگر هيچ

رو به روي آينه در خود مينگرد

چيزي نميفهمد. اي كاش ميشد خنديد اما خطوط صورتش مطيع نيستند

 هنوز فرمان خنديدن نيامده است

 كارگردان چنين اراده اي نكرده

 مي خواهد بگريد

 باز هم قصه همان است

اينبار اما او عزم ديگري دارد

 از اتاق بيرون ميزند

 آهسته

 آهسته

از صحنه دور ميشود

در ذهنش چيزهايي ميگذرد مي خواهد فرياد بزند اما دهانش ياري نميكند   انگارهنوز منتظر فرمان كارگردان است

براي چه گفتن براي فرياد  زدن

تلاش ميكند خيلي سخت است اما

 بالاخره  براي اولين بار با اراده خودچيزي را زمزمه ميكند

و بعد فريادش هست كه شنيده ميشود من ميخواهم شادي و خنده ام را غصه و گريه ام را عشقم را ارامشم را احساسم را تنها خودم تصميم بگيرم

از  اين كارگردان از مطيع بودن از تسليم بودن بدم مي آيد

من مي خواهم  خود كارگردان زندگي خود باشم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 8:40  توسط   | 

صداي برخورد قطرات باران بر شيرواني بيدارت ميكند

چشمهايت را كه باز ميكني

ديگر ميل بسته شدن ندارند

از پنجره بيرون را نگاه ميكني هنوز هوا تاريك است و سرد

اواخر پاييز است از زمان تنها همين به ذهنت مي آيد

احساس تنهايي ميكني وتكرار

و دو پرانتز كه ميانشان هيچ چيز نيست  خالي وبي معني

 چقدر زود امروز شد

ديروز حتي تصور اينكه اينگونه امروزت را بخواهي اغاز كني نداشتي

حتي علطيدن هم نميتواند كمكت كند خواب از سرت پريده و دلشوره در درونت جاري شده

با خودت فكر ميكني چرا؟ اما پاسخش را نمي يابي تنها چيزي كه هست همين احساس نگراني  و تنهايي است و ديگر هيچ

تا دقايقي ديگر

 بايد خودت را از بستر جدا كني و براي تكرار ديروزت آماده شوي

راه مي افتي

هوا حالا روشن شده است

...........................................

حرف ميزني

چقدر دلچسب و دلنشين است اين حرف زدن

 تو را ميفهمد يك ارتباط بسيار زيبا

 افكارت را مي نويسي ، احساست راترسيم ميكني،  نقشت را بازي ميكني و ديگران تورا مي فهمند

همه ي تلاشت اين است

همه تلاششان اين است

كه قهميده شوند

 انگار آگاهيت از خود وابسته به آگاهي ديگران از توست

تو معني پيدا ميكني

وديگر حتي نمي تواني دو پرانتز ميان تهي را تصور كني

 از اينكه ديده ميشوي،  خوانده ميشوي ، شنيده ميشوي و فهميده ميشوي لذت مي بري اين معني زندگي هست

 دلچسب و آرامش بخش
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 8:48  توسط   | 

 

  يك روز مه گرفته پاييزي  در ميان جاده اي كه تنها

چند قدم جلوترت را بيشتر نمي تواني ديد 

راه ميروي

 هرچه سعي كني تنها ذرات مه را ميبيني و ديگر هيچ

با درونت هماهنگ ميشوي و به فكر فرو ميروي

اين حقيقتي است كه، لحظه لحظه ي تو را به خود مشغول داشته

مي خواهي نباشد اما هست تلاشت هم به جايي نميرسد بايد با خودت باشي

 تا  آفتاب بر ايد  و زمين را گرم كند و بعد مي بيني كه

 ذره ذره

نگاهت عميقتر ميشود

 و ساعتي بعد به بركت آفتاب ميتواني اطرافت را و خيلي چيزها را جز خودت ببيني

و اين ديدن چه لذتي دارد و اين افتاب چه بركتي

 و تو افتابي

 امروز

 دليل ديدن كسي شدي

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 10:31  توسط   | 

...و امروز روز شیرین بود 

حقیقتی رایافتم

برایم خیلی لذت بخش  هست

..........................

وقتی از من پرسید چرا همه من را دوستدارند؟

گفتم نمیدانم

.........................

در راه که می آمدم  دخترک کوچکی را دیدم کنار خیابان ایستاده بود دست در دست مادرش و به ما لبخند میزد

دوستم گفت چقدر دوست داشتنی است این دختر

و من هم همین باور را داشتم

دوستش داشتم

...................

راستی چرا همه کودکان را دوست دارند؟

..................

کودک (خودش هست) فارغ از هرگونه قید و بندی خودش را ابراز میکند

از مکرها دور است شخصیتش را در لابه لای هزار پارچه ریا نمیپوشد

کودک هر چه میگوید همان است که حس میکند

کودک هر چه هست صداقت هست

...................

یادم آمد تو (خودت هستی )فارغ از هرگونه قید و بندی  تنها خودت را ابراز میکنی

اهل مکر نیستی

شخصیتت را در لابه لای هزار پارچه ریا نمیپوشی

هرچه میگویی همان هست که فکر میکنی

تو همه وجودت صداقت هست

......................

برای این است که همه دوستت دارند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 23:28  توسط   | 

من هم  تو زندگیم مثل  همه  یا مثل خیلی ها

عادت داشتم  بگم (چرا؟)

 مثل خیلی های دیگه چرا گفتن از سر زبونم نمی افتاد

اما یک روز دیدم این چرا گفتن شده آفت جونم خیلی

  رنج می کشیدم

 اصلا نمیتونستم لذت ببرم همه چیز برام رنگ فلسفی گرفته بود

- تازه برای من که از فلسفه چیزی نمیدونستم-

 یا باید  علتش را می دونستم  یا اینکه آن را می بوسیدم و میگذاشتمش کنار

 این زندگی را خیلی ها تجربه کردند منم که با دیگران هیچ فرقی ندارم

 پس من هم مثل آنها

 ...........................................

 اما واقعا خسته شدم خیلی خسته

 می خواهم از این بگذرم مگر همیشه میتونی علت همه چیز رو پیدا کنی یا اصلا مگه هر چیزی باید علت داشته باشه ؟

 این خیلی خود خواهی است

 از امروز تصمیم گرفتم تا  برای خیلی چیزها  چرا

 مطر ح نکنم  حد اقل برای اونایی که در خودم اتفاق می افتن

 میخوام  دیگه  دلمو باز کنم  هر چی که بیاد توش اون رو بپذیرم بدون علت

 اصلا  دوست ندارم  بگم  چرا مگه زوره

 و این شاید  بتونه  منو اروم کنه

شاید که نه  حتما منو آروم میکنه

چون از وقتی این تصمیمو گرفتم خیلی آروم شدم


راستی چرا تو برای همه اون حرفایی که بهت گفتم دلیل میخوای؟

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 22:50  توسط   | 

اندوه ، حسرت  و احساس باختن  نسبت به گذشته

نگرانی ، اضطراب، تشویش نسبت به آینده و

چه خواهد شد های  مداوم  

 انگار همه آمده اند تا رو حت را سوهان دهند آمده اند

چون  خوره ،ذره ذره وجود ت را به کام کشند

حرامیانی که آمده اند  آرامشت را به تارج برند

این مصیبتی است که خیلی ها را حتی علی رغم  ظاهر آرامشان  با خود درگیر کرده است

 خیلی ها را  به کام افسردگی کشانده چه بسیار استعداد هایی که به دلیل این احساس خشکیده اند و چه انرژی هایی که هدر رفته است

         اما چه باید کرد؟

 امروز بابد غم آینده داشت و یا نه حسرت گذشته خورد؟

 یا حتی هر دو

 ایا میتوان خود را آزاد کرد؟

 نه انسان در بند، در گذشته خود بود و نه تنها و تنها در فکر آ ینده

 آیا میتوان چون تکه چوبی آرام و سبکبال بر روی یک رودخانه شناور شد ؟

آزاد و وارسته  دل به لحظه های اکنون سپرد و از آن لذت برد

 ایا میتوان فرزند امروز بود ود رآغوش امروز آرام گرفت

 و رسالت خویش را تنها  در ساختن  این لحظه دانست ؟

 ایا میتوان آرام بود  و تنها به اکنون اندیشید ؟

 میتوان  در خلوت تنهایی خود

 اضطراب را مانع شد؟

البته به نظر بسیار سخت می نماید

 اما

 سخن از انسان است  با توانایی های بیشمارش

 سخن از  رو حی  بزرگ  که میتواند  دل سخره های سرد  و سخت را با قطرات نرم و شفاف  اراده اش بشکافد

 به نظر شدنی است

 می توان فارغ از هر گونه  نگرانی ، اضطراب، ترس و دلهره

 در حال اندیشید در حال زندگی کرد و در حال عشق ورزید.

نظر شما چیست؟

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 10:27  توسط   | 

ديروز اما روز سختي بود برايم  روزي كه تنها

احساس سخت بودنش را  امروز در خود مي چشم.

......................................

به رستاخيز مي انديشم در پس اين برزخ سست

سرد و پر نخوت  انگار لحظه اي در حال شكفتن باشد

زمان، زمان يكي شدن  پيوند مقدس دو روح  و آنگاه

تولدي ديگر

  در زندگي هميشه ارزوي تولد داشتم هميشه مي خواستم يك روز آنگاه كه صبح سر از خواب بر ميدارم

  خويشتنم را جوري ديگر يابم  دوست داشتم  از نو متولد شوم و من اين روزها در خود شاهد چنين شدني هستم

.............................

در خواب مي ديدم كه انسانم خيلي شيرين و جذاب بود ارزو كردم  اي كاش ميشد انسان متولد شوم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 8:43  توسط   | 

این روزها سخت، به خود مشغولم

اندیشه ای مرا به خود می خواند.

من که سالهابه هیاهو ها ی اطرافم

اندیشیده ام

این روزها برآنم تا جزر و مد  زندگی خود

را تحلیل کنم

و پستی و بلندی های آن را بکاوم

 بسیار سخت است

غامض و غریب می نماید

 چگون در این سیر منیت ها را نادیده گرفت؟ چگونه  انصاف را به جای آورد؟

کجا می توان در این کاویدن دست اندازهای خود بینی را بدون تنش عبور کرد؟

عقده ها را چگونه میتوان یافت؟

اما من به روح تو اقتدا کردم و گام در این راه نهادم.

مسئله این است این سرخوشی حاصل چیست؟

چرا حتی امواج کلامت وجودم را می لرزاند؟

اشتیاقم را افزون میکند

و حتی اشکهایم را جاری؟

و این میل شدید برای بودن در کنار موجودی آرام و پری گونه چگونه در من میلغزد؟

دلیل این سرخوشی و آری گفتن بی قید و شرط به اینگونه زیستن حتی با آگاهی بر تمام رنجهایی که در پی آن است چیست؟

من که تا کنون دل به رنج نسپرده ام تن به بد بینی نداده ام،

 همیشه در خود ، زاده نشدن  را نیکو تر می دانسته ام

 و زودتر مردن را بسیار دلچسب تر

 اما در پس این باور سرد دوست دارم همیشه بودن را و بقای جاویدان

 شاید این تضادی عمیق است اما هست. یا تکاملی است محصول تو

من خود را جمع ضدین یافتم

باوری سرد به آنچه که هست و اشتیاقی گرم به آنچه که می خواهم باشد

شاید این راز تمام سرخوشی هایم باشد

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 0:47  توسط   | 

 

ارام و مطمئن دستش را بالا گرفت

از استاد درخواست كرد تا دقايقي را براي دوستانش صحبت كند

بسيار مصمم مي نمود  ...

در مقابل دوستانش ايستاد

و چنين آغاز كرد     

 كوروش، بزرگ پادشاه ايران زمين

چنين مي گويد:

ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید. وضع داخلی بابل و جایگاه های مقدسش قلب مرا تکان داد … من برای صلح کوشیدم.

من برده داری را بر انداختم، به بدبختی آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم که همه ی مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. فرمان دادم که هیچکس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند.

من همه ی شهرهایی را که ویران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نیایشگاه هایی که بسته شده بودند را بگشایند. همه ی خدایان این نیایشگاه ها را به جاهای خود بازگرداندم.

همه ی مردمانی که پراکنده و آواره شده بودند را به جایگاه های خود برگرداندم و خانه های ویران آنان را آباد کردم. همه ی مردم را به همبستگی فرا خواندم.

من برای همه ی مردم جامعه ای آرام فراهم ساختم و صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم.

 گروهي ازدوستانش او را تشويق كردند اما برخي متعجب بودند.  اسم كوروش راشنيده بودند اما اين حرفهارا نه

 مگر ميشود قرنها پيش كسي اينچنين حرف بزند

 فتح بابل بدون جنگ و خونريزي؟ مگر ميشود؟

 تلاش براي صلح ؟ اين جمله عجيبي است .

مبارزه با برده داري ؟ واي ما هنوز حتي در خانه هايمان هم اين رسم را داريم

آزادي اديان ؟ اباداني شهر ها؟ اين از همه عجيبتر

و من با خود مي انديشم ما را چه شده كه با گذشته خود اينچنين بيگانه ايم و حتي باور هم نداريم

پدرانمان را اينگونه فراموش كرده ايم.

و دراين ميان جوانكي را ديدم كه ابلهانه ميخنديد

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 7:35  توسط   | 

بزرگ مردی بود

 و تو میتوانی هر قدر بخواهی جانت را ازاندیشه های نابش لبریز کنی

آنقدر افکارش عظمت داشت که او را پدر فلسفه نو نامیده اند

 و تو نیک میدانی این نام نام کوچکی نیست این نام  بیانگر عظمت اندیشه یک انسان است بیانگر نقش عظیم فکر است در پیشرفت دانش بشریت.

نامش را رنه گذاشتند آنگاه که31 مارس سال 1596 در فرانسه زاده شد

از خانوادهاش نمی گویم چرا که اواگرچه ابتدا متاثرازسنت خانواده اشرافی خود گردید اما دیری نپایید که خویشتن را از این بند آزادنمود

و خواست آنچه را که خواست

با شکی بنیادی خود و فلسفه خود را از هرگونه تبعیت  رهانید 

پروازدر سپهر اندیشه را  حدی قا ئل ندانست.

چهار اصل طلایی را برای اموختن به بشریت آموخت اصولی که همیشه در دل تاریخ زنده اند و حیات دارند

 

1- هیچگاه چیزی را نپذیر مگر آنکه حقیقتش برایت آشکار گردد  

2- مشکلاتت را برای پاسخ گفتن به اجزاء کوچکتر بخش کن تا حل آن آسان شده و به پاسخ صحیح دست یابی

 3-اندیشه ات را به نظم هدایت کن  از ساده آغاز نما و اندک اندک گام به سوی شناخت موضوعات پیچیده  بردار

4-.بررسی را چنان کلی و عمیق انجام ده تا مطمئن شوی حتی نکته ای را فرو گذار نکرده ای


و بشر چه بهره ها که از این مرد و افکار بلندش نبرده است.


+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 22:25  توسط   | 

خيال ميكردم كه اگر بخواهم

ميتوانم بنويسم 

 اما نتوانستم

 تلاش  كردم  ولي باز هم  نتوانستم

حتي يك كلمه

ايستادم و با تو حرف زدم 

در مقابل تو بايد ايستاد

آرام گرفتم

 لبريزم كردي از حس خوب بودن

 بعد آماده نوشتن شدم

و نوشتم:


          (عشق اشتياق هست به روح هستي

           ميلي است براي شناختن كمال مطلق

           پيمودن راهي سخت و طولاني

           شدني  است تدريجي.

           و در پايان چون او شدن ،با وي يكي شدن)

   با خودم مي انديشم

 آيا اين مسير را به تنهايي ميتوان پيمود

با اين نهيب حافظ به خود مي آيم

 (طي اين مرحله بي همرهي خضر مكن)

تنهايي در اين مسير ظلماني بسيار خطرناك است

پرتگاه هايي هست كه تو را مي بلعند.

به خود ميلرزم

من تنهايم

 آيا كسي هست كه مرا ياري كند؟

 آينه ام باشد ؟

توضیح................................................................................

عشق شدني است

در سير عاشقانه عاشق پيوسته در حال تكامل و تعالي است از يك مرحله به مرحله ديگر ميرود از يك صورت به صورتي بالاتر تا اينكه در نهايت با معشوق يكي شود پس عاشق پيوسته در حال شدن است .

آینه

در سير عاشقانه خضري لازم است تا چون آينه جلوه گر زيبايي حق باشد و چون پلي ما را به معشوق حقيقي وصل نمايد در اينجا آينه همان عشق مجازي ( زميني) است كه تجربه عاشقانه را هرچند كم درنهاد ما به ارمغان مي آورد و دوست داشتن را به مذاق ما ميچشاند. آينه همان شمس هست براي مولانا
كه درنهايت مولانا شمس را در خويش باز مي يابد و با وي يكي ميشود و تعالي خويش را ادامه ميدهدتا معشوق حقیقی واصل شده و با وی یکی گردد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 11:47  توسط   | 

                     

مولانا شيخ بزرگ شهر آرام و مطمئن

در كوچه راه مي رود 

زير لب پيوسته نجوا ميكند .

مريدان در پس وي روانند بر او اقتدا ميكنند پا برجاي پايش ميگذارند.

چهل سال از حيات اين مرد ميگذرد

درختي تنومند اصلش برآسمان

پر ثمر

حتي بر زير سايه اش نيز مردمان خنكاي هوا را تجربه ميكنند .

از كوچه بيرون مي آيد .

ناگهان از كنارش قلندري  ژنده پوش .

مولانا مي ايستد

پاهايش توان رفتن ندارند

 اهتزاز روح

لرزش جان

اين تجربه اي بزرگ است

شمس را ديده است

يا نه شمس در وجودش تابيده

قلندر را ندا ميدهد

ندايش به آسمان ميرسد

دوران پژمردگي به انتها رسيده است

وقت است روحش به آسمان برسد

لحظه

لحظه وصل است

او منقلب ميشود

شمس ايستاده در برابرش

دستش را ميگيرد وبا خود ميبرد

 رو زها ميگذرد

سي سال شور آغاز ميشود

و اين حديث حال مولانااست

          زاهد بودم ترانه گویم کردی                سر حلقهٔ بزم و باده جویم کردی

          سجاده نشین با وقاری بودم                 بازیچهٔ  کودکان کویم  کردی

                                                 (مولانا)

شگفتا

سجاده نشین با وقار، علمدار فقاهت، مفتي اعظم

سر آمد علما

و اينك سرگشته کوی و برزن و.....

 اين چه حكايتي است ؟

 بر وي چه گذشت

شمس به او چه گفت با وي چه كرد؟

 فقط خدا ميداند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 12:41  توسط   |